تبلیغات
del shekaste - نازنینم اَدم....
تاریخ : چهارشنبه 27 اسفند 1393 | 03:14 ب.ظ | نویسنده : salman

پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم.... 

با تو رازی دارم !.. 

اندکی پیشتر آی .. 

آدم آرام و نجیب ، آمد پیش !!. 

... زیر چشمی به خدا می نگریست !.. 

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست . 

نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ( !!!.. 

یاد من باش ... که بس تنهایم !!. 

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !! 

به خدا گفت : 

من به اندازه ی .... 

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ... 

به اندازه عرش ..نه ....نه 

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !! 

آدم ،.. کوله اش را بر داشت 

خسته و سخت قدم بر می داشت !... 

راهی ظلمت پر شور زمین .. 

طفلکی بنده غمگین آدم!.. 

در میان لحظه ی جانکاه ، هبوط ... 

زیر لبهای خدا باز شنید ،... 

نازنینم آدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ... 

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !... 

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!! 

نازنینم آدم .... نبری از یادم ؟؟!!!!..

 

 



  • وکیل
  • ایران رمان
  • کارت شارژ همراه اول